تبليغاتX
بانو
خودشناسی. زندگی. عشق. عرفان.

هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

      ...پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني

مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي  از بسيار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.

سنگ‌پشت (لاک پشت) تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.

پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.

كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه.

و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي...

خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك بود

و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد !

چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط رفتن است.

حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.

و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت...

ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.

سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و رفت، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ می كشيد...

 

در سینه ات نهنگی می تپد!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...

 

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...
***
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.

 

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ،برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت  اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا  حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد  

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ،چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد .. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك ش ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست  .»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي  همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد   

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !

 

 

نتيجه ي اخلاقي :

اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن.. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

 

بازي خدا و يك عروسك گلي

زير گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هيچ چيز  
نه سفيد و نه سياه بود
با وجود اين
مثل اينکه چيزی اشتباه بود
زير گنبد کبود
بازی خدا
نيمه کاره مانده بود

***
واژه ای نبود و هيچ کس شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد

***
توی گوش من يواش گفت:
تو دعای کوچک منی بعد هم مرا مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود  با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد 
***
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هيچ چيز
مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

***
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست  زندگی 

بازی خدا و يک عروسک گلی ست

نوشته شده توسط یگانه عبدی شیراز در ساعت 14:21 | لینک  | 

خدای عزیزم،

 اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،  زیباست (چون دلی زیبا داره،درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)، 

قدرتمند  قوی و استواره (چون توپشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم.

خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشاراز همه بهترین ها باشه.

 خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما وکاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا

خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون  نوری در تاریک ترین وسخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه

خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد)

 و کاری کن اینرو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره وگنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه  در همه حال ایمن خواهدبود
دوستت دارم دوست عزیزم

 

هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

 

   ..پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني

مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي  از بسيار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.

سنگ‌پشت (لاک پشت) تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.

پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.

كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه.

و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي...

خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك بود

و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد !

چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط رفتن است.

حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.

و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت...

ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.

سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و رفت، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ می كشيد...

 

در سینه ات نهنگی می تپد!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...

 

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...
***
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ،برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت  اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا  حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد  

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ،چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد .. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك ش ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست  .»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي  همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد   

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !

 

 

نتيجه ي اخلاقي :

اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن.. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

 

بازي خدا و يك عروسك گلي

زير گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هيچ چيز  
نه سفيد و نه سياه بود
با وجود اين
مثل اينکه چيزی اشتباه بود
زير گنبد کبود
بازی خدا
نيمه کاره مانده بود

***
واژه ای نبود و هيچ کس شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد

***
توی گوش من يواش گفت:
تو دعای کوچک منی بعد هم مرا مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود  با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد 
***
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هيچ چيز
مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

***
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست  زندگی 

 

نوشته شده توسط یگانه عبدی شیراز در ساعت 12:2 | لینک  | 

ممكن است

  كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد. همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي!

او پاسخ داد: ممكن است.

روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!

او گفت: ممكن است.

پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست.

همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري.

او پاسخ داد: ممكن است.

فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.

همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !

او گفت: ممكن است.

و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...

 منبع : يادداشتهايي از يك دوست؛ اثر آنتوني رابينز

داستان چهار شمع

چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید.شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هیچ كسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودی می‌میرم....... سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به كلی خاموش شد... شمع دوم گفت: من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیزی ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد كه دیگر روشن بمانم......... سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت: من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم كه دیگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درك نمی‌كنند، آنها حتی فراموش كرده‌اند كه به نزدیكترین كسان خود عشق بورزند ............ .. طولی نكشید كه عشق نیز خاموش شد.

 ناگهان كودكی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید، گفت: چرا شما خاموش شده‌اید، همه انتظار دارند كه شما تا آخرین لحظه روشن بمانید ......... سپس شروع به گریستن كرد........... پــــــــس...شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانیكه من وجود دارم ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن كنیم، مـن امـــید هستم.

با چشمانی كه از اشك و شوق می‌درخشید ..... كودك شمع امید را برداشت و بقیه شمع‌ها را روشن كرد.

نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود .

 

 

مدتها پیش یعقوب نبی، خیمه زد.و شب هنگام کسی وارد خیمه اش شد و تا فجر با او کشتی گرفت.. یعقوب این مبارزه را پذیرفت هر چند می دانست  که حریفش پروردگار است. صبح هنگام هنوز شکست نخورده بود و نبرد تنها هنگامی متوقف شد که خدا حاضر شد  و را تبرک کند  
این داستان نسل به نسل نقل شده بود تا هیچکس از یاد نبرد که گاهی لازم است آدمی با خدا منازعه کند. فاجعه زمانی به زندگی هر انسانی راه می یافت؛ این فاجعه ممکن است نابودی یک شهر باشد، یا مرگ فرزند، یا اتهام بی دلیل یا بیماری که آدم را برای همیشه فلج می کند. در آن لحظه خدا انسان را به مبارزه می طلبد و او را وامی دارد تا به این سئوال پاسخ دهد  
چرا محکم به این هستی کوتاه و سرشار از رنج چسبیده ای؟ معنای تلاش تو چیست؟کسی که پاسخ این سوال را نمی دانست، تسلیم می شد؛ اما کسی که به دنبال معنایی برای هستی اش بود، احساس می كرد که خدا عادل نیست و سرنوشت خویش را به مبارزه می طلبید. در این لحظه آتشی ازنوع دیگر از آسمان فرود می آمد... نه آتشی که می کشد، بلکه آتشی که دیوارهای کهن را از هم می درد وامکانات واقعی هر انسان را بر او می نمایاند
ترسوها هرگز نمیگذارند قلبشان در این آتش بدرخشد؛ فقط مایلند که وضعیت جدید هر چه سریعتر به وضعیت قبلی برگردد، تا بتوانند به زندگی شان ادامه بدهند و به همان شیوه مرسومشان فکرکنند. اما شجاعان کهنگی را در آنش می انداختند و حتی به بهانه  رنج درونی عظیم، همه چیز را کنار می گذاشتند و می رفتند  شجاعان همیشه کله شق اند ***پائولوکوئلیو

نوشته شده توسط یگانه عبدی شیراز در ساعت 13:33 | لینک  | 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود ( دکتر علی شریعتی)

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)  

 

 

خداوندا  
مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن  
تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم  
آنجا که تقصیر وگناه است ببخشایم  
آنجا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم  
آنجا که خطاست راستی را هدیه کنم  
آنجا که شک است ایمان بدهم  
آنجا که نومید است امید شوم  
آنجا که ظلمت است چراغی  برافروزم  
آنجا که غم است شادی به پا کنم  
خداوندا  
باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم  
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن  
در پی دوست داشتن باشم  تا دوست داشته شدن  
زیرا با دادن است که می گیریم 
با فراموشی خویشتن است  که خویشتن را می یابیم  
با بخشیدن است که بخشوده می شویم  
وبا مردن است که زنده می شویم 

 


خدایا 
احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن مي گذارم  
 
خدايا... 
مي ترسم از اينکه به گناه کاري که نفسم آنرا صحيح مي خواند و دلم از آن مي ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بي مهري ات بسوزم
 
خدايا... 
مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني. مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي دانم، ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا  به سويي مي کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده  

خدايا... 
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است
خدايا... 
مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار؛ يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم .  
خداوندا.. 
من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، 
من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم  
خداوندا... 
من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس،
من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم .... 
خداوندا... 
من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن،
من از ماندن چون مرداب مي ترسم  
خداوندا... 
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم  
خداوندا... 
.
من از ماندن مي ترسم 
خداوندا... 
من از رفتن مي ترسم  
خداوندا... 
من از خود نيز مي ترسم  
خداوندا... 
پناهم ده 
خداوندا
مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم  
 
 
پس مرا درياب  
 
و به سوي خويش بازگردان ،
 
دستان مهربانت را بگشا  
 
که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم

نوشته شده توسط یگانه عبدی شیراز در ساعت 13:31 | لینک  | 

 

 

۷ اصل بیل گیتس

1- در زندگی همه چیز عادلانه نیست بهتر است باین حقیقت کنار بیایید

2-دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست در این دنیا از شما انتظار میرود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید کار مثبتی انجام دهید

3-پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام کسی به شما رقم فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد ، یا خودرو مجهز و تلفن همراه برسید باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

4- اگر فکر میکنید آموزگارتان سختگیر است سخت در اشتباه هستید پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد

5-آشپزی در رستوران با غرور و شان شما تضاد ندارد پدر بزرگهای ما برای اینکار اصطلاح دیگری داشتند از نظر آنهغا این کار یک فرصت بود.

6-اگر در کارتان موفق نیستید والدین خود را ملامت نکنید از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

7- قبل از آنکه شما متولد بشوید والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما میرسد ملال آور نبودند.

 

نیایشی زیبا از"جک ریمر"یکی از نویسندگان معاصر

خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند."
خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی وگرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند"
خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."
خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای
خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."
بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان

 

متن زیر منتخبی است از کتاب      چهل نامه کوتاه به همسرم              نوشته ی زنده یاد نادر ابراهيمي 
   هم سفر
  در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد  

    بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
 خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ،  مطلقا یکی      

      مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم          

    و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
    مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم 

        یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را        و یک شیوه  نگاه کردن را
  مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی

    هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست  

  و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است             
  عزیز من         دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک،  درخت نارون ،  حجاب برفی         

 قله ی علم کوه ،  رنگ سرخ و    بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

                      اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق   یکی کافیست
  عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
  من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است          

  نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
  عزیز من        اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
  بگذار  در عین وحدت مستقل باشیم

          بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
  بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

     بگذار صبورانه و  مهرمندانه  در  باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
  اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند       

    بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل
  اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای  عارف در میان نیست  سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست   بیا بحث کنیم    بیا معلوماتمان را  تاخت بزنیم  

        بیا کلنجار برویم                اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
  بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،  شور و حال و زندگی می بخشد             

  نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،......... حفظ  کنیم   

     من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم           
  و حق داریم بسیاری از  نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم       عزیز من !  بیا متفاوت باشیم  

نوشته شده توسط یگانه عبدی شیراز در ساعت 14:37 | لینک  | 

نشانه بهشت و جهنم

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک سامورایی به هم خورد: پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده.

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخند زد. سامورایی از اینکه راهب بی­توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می­زند، برآشفته شد،شمشیرش ار بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت: خشم تو نشانه­ی جهنم است

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت: این هم نشانه‌ی بهشت.

شما چی دوستان خوب؟
آیا نشانه خوبی برای بهشت هستین؟

 

آیا خدا را واقعا دوست داری؟!

مردی در عالم رویا فرشته­ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده­ای روشن و تاریک راه می­رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می‌بری؟
فرشته جواب داد: می­خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش­های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم که چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد؟

شما چی؟ اگه بهشت و جهنمی وجود نداشت بازم خدا را که به شما همیشه محبت می­کنه دوست داشتین؟
اصلاً تا حالا فکر کردین که خدا رو دوست دارین یا نه؟
اگه دوست دارین فکر کردین چرا دوسش دارین؟
اگه این کارو نکردین، شاید الآن وقتشه...

 

فاصله گرفتن از ادم هايي كه دوستشان داريم بي فايده است...

زمان به زودي نشان خواهد داد جانشيني براي انها نيست

غريب است دوست داشتن.

وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد .....

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛

به بازيش مي‌گيريم.

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر .

تقصير از ما نيست ؛

تماميِ قصه هايِ عاشقانه،

اينگونه به :((گوشمان خوانده شده‌اند))

 

 

    ميدوني سخت ترين لحظه ها ي زندگي چيه؟؟؟؟وقتي بفهمي واسه كسي كه تمام زندگيته فقط يه تجربه بودي.

  هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسي كه ازصميم قلب دوستش داشته ايم عمري فريبمان داده است. "

  

پروردگارا !

به من آرامش ده، تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم .

دليري ده، تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغير دهم.

بينش ده، تا تفاوت ايندو را بدانم .

و مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند.

 

 

هی فلانی زندگی شاید همین باشد ،

یک فریب ساده و کوچک ،

آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او و جز با او نمی خواهی...

نوشته شده توسط یگانه عبدی شیراز در ساعت 15:10 | لینک  | 

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.

سلامتی:

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- بااین 3 E زندگی کنید: Energy (انرژی)،Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).

5- از مدیتیشن، یوگا، نماز و دعا کمک بگیرید.

6- بیشتر بازی کنید.

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

شخصیت:

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

14- خیلی خود را جدی نگیرید.

15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید.نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.

21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستندو به مانند کلاس جبر می‌باشند.

23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.

جامعه:

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سالبگذرانید.

29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.

30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند،  به شما مربوط نیست.

31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

زندگی:

32- کارهای مثبت انجام دهید..

33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

34- خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)

35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

37- حتی بهترین هم می‌آید.

38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.

39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

 

 

طریقه های رفتار کردن با آدم هایی که تحمل کردنشان سخت است !!!

از مخالفت های کوچک گرفته تا رقابت ها و چشم و هم چشمی ها، همه ی ما میدانیم که افراد مخالفمان چطور سر کار روی ما تاثیر می گذارند. اما حتی در موارد شدیدتر، همیشه راهی برای برخورد با آن همکار ناسازگار هم وجود دارد.

 

اگر مجبورید که سر کار با افراد مختلف با شخصیت های متفاوت برخورد داشته باشید، از نکات زیر استفاده کنید تا همیشه موفق باشید.

کسی که همیشه حالت تدافعی دارد

همه ی ما "عقل کل" را می شناسیم. او کسی است که هیچوقت نمی تواند انتقادهای سازنده را بپذیرد، حال به هر شکلی که شما این انتقاد را انجام داده باشید. او اعتقاد دارد که راه و روش خودش همیشه صحیح است و هر چیزی که شما یا سایر همکاران بگویند نظر او را تغییر نخواهد داد.

طریقه ی رفتار با او:  بهترین راه رفتار با "عقل کل" این است که قبل از گفتن اشکالاتش، از او تعریف و تمجید کنید. اول از خودتان انتقاد کنید و آن را به او هم نسبت دهید و بگویید که چور او نیز اشتباهات مشابهی انجام داده است. استفاده از کلمات تدافعی مثل هیچوقت و همیشه را فراموش کنید. و خیلی کلی صحبت کنید. به جای کلمه ی "تو" از کلمه ی "ما" استفاده کنید. سعی کنید این کار را همیشه رودرروی فرد انجام دهید نه با ایمیل یا پشت تلفن. با این کار از بروز سوء تفاهمات جلوگیری خواهید کرد.

کسی که مداوم بحث می کند

تا به حال با افرادی برخورد کرده اید که صحبت می کنند تا فقط صدای خود را بشنوند؟ حتماً دیده اید. همه ی ما با چنینی افرادی روبه رو شده ایم. این فرد کسی است که دوست دارد حتی در مورد بدیهی ترین و معقول ترین مسائل هم بحث کند، فقط به این دلیل که صدایش شنیده شود. همه ی ما عاشق مخالفت کردن هستیم، و با چیزی که دیگران می گویند مشکل داریم.

طریقه ی رفتار با او:   ممکن است وسوسه شوید که او را سر جایش بنشانید، اما بهترین رفتاری که با چنین فردی می توانید داشته باشید این است که بگذارید حرف هایش تمام شود. بین صحبتش نپرید، بگذارید هر چه می خواهد بگوید. وقتی صحبت هایش تمام شد، شما هم نظراتتان را بیان کنید. به جای شعله ورتر کردن آتش، شما هم نظرات و عقایدتان را ابراز کنید. و آن کسی که حرفهایش معقول تر باشد همیشه برنده خواهد شد. در جایی که لازم است موافقت یا مخالفت کنید، و همیشه خونسردیتان را حفظ کنید.

کسی که همیشه "منم منم" می کند

این فرد کسی است که همیشه در حال بزرگنمایی کردن خودش است و اعتقاد دارد که همیشه همه چیز حول و حوش نیازهای او می چرخد. او خود را صاحب همه چیز میداند، چه مستحق آن باشد چه نباشد. این مسئله در پروژه های گروهی  نمود بیشتری دارد. او همیشه اعتقاد دارد که مشکل های او همیشه بزرگترین مشکلات هستند و از مشکلات دیگران بسیار مهم تر است.

طریقه ی رفتار با او:  برای برخورد با این فرد نیازمند کمی تلاش بیشتر هستید. باید سعی کنید که مدیر شرکت را از توانایی ها و لیاقت های خودتان آگاه نگاه دارید، به خصوص در پروژه های گروهی، کارهای خودتان را به او نشان دهید. زیاد هم سر به سر آن همکار نگذارید، اما اگر می بینید از جمله آن افرادی است که عقاید و ایده های شما را گرفته و به اسم خود جا می زند، دیگر باید دست به کار شده و تصویر او را در شرکت خراب کنید.

افراد لجوج و کله شق

این فرد کسی است که به درد هر کاری می خورد به جز کارهای گروهی. کسی است که دوست دارد همیشه عقاید و ایده های خودش اجرا شود و با عقاید دیگران کاری ندارد. حتی اگر غیرکاربردی بودن یا بی تاثیر بودن ایده هایش برای همه مشخص باشد، باز هم معتقد است که راه و روش کاری خودش از همه بهتر است.

طریقه ی رفتار با او:  بهترین چیز در چنین فردی این است که اگر ایده هایش قابل اجرا نیستند، شکستش او را متوجه خواهد کرد. به این دلیل بگذارید کار خود را انجام دهد تا نتیجه اش را ببیند. سعی کنید با آرامش، عقاید و ایده های دیگر را برایش توضیح دهید، همیشه به حالت کلی صحبت کنید و حرف هایتان حالت امری نداشته باشد.

کسی که از پشت خنجر می زند

این شخصی است که همه ی ما به راستی از او متنفریم. این فرد همیشه درمورد شما و کارهایتان به بدگویی مشغول است و این کار را معمولاً پشت سرتان انجام می دهد. دوست دارد که شم ا را نزد دیگران تبدیل به فردی انزجار آور کند.

طریقه ی رفتار با او: دفعه اولی که از این موضوع اطلاع پیدا کردید، او را تنها به مکانی خلوت برده و به او بگویید که از کارهایش اطلاع دارید. اگر همان بار اول این کار را انجام دهید، او تا حدی حساب کار خود را خواهد کرد و البته ممکن است جلوی روی شما زیر همه چیز بزند، اما جریان کار دستش می آید.

کسی که تقصیرات را گردن دیگران می اندازد

این فرد کسی است که هیچگاه مسئولیت اشتباهات خود را نمی پذیرد و تقصیر را گردن دیگران می اندازد.

طریقه ی رفتار با او:  اگر رفتارش درست بود، شما هم قسمتی از مسئولیت را بپذیرید، حتی اگر بیشتر تقصیر گردن او بوده باشد. اما اگر هیچ اشتباهی نداشته اید، بهتر است حتماً بالا سری را از این مسئله آگاه کنید.

کسی که همیشه شکایت می کند 

این فرد کسی است که همیشه در حال غرولند کردن و شکایت کردن است. از همه چیز ایراد گرفته و همیشه چیزی برای شکایت کردن از آن پیدا می کند. این کار را با افراد هم انجام می دهد، چه آنها بخواهند بشنوند، چه نخواهند.

طریقه ی رفتار با او:  این اخلاق در خون او است. به همین دلیل شما نمی توانید او را تغییر دهید. اما کاری که می توانید بکنید این است که روابطتان را با آن فرد محدود کنید. اگر به سراغتان آمد و خواست باز شروع کند، می توانید به او بگویید که کار دارید و نمی توانید به حرفهایش گوش دهید. البته ممکن است ناراحت شود، اما بالاخره باید به طریقی این مسئله را به او فهماند.

نوشته شده توسط یگانه عبدی شیراز در ساعت 13:29 | لینک  | 

برگرفته ازكتاب گامهاي بلند اثر انتوني رابينز

رمز خوشبختی، رضایت، موفقیت بزرگ، احساس خوب، قدرت فردی و کارایی این است که عادت کنید هر روز اولین کاری که انجام می‌دهید...... خوردن قورباغه خودتان باشد.

خوشبختانه می‌توانید از طریق تمرین این مهارت را یاد بگیرید و هنگامی که توانستید قبل از هر کاری عادت شروع مهم‌ترین کار را در خود به وجود آورید، موفقیت شما حتمی خواهد بود.

در اینجا خلاصه‌ای از بیست و یک روش فوق‌العاده برای غلبه بر تنبلی و انجام کار بیشتر در زمان کمتر را که چکیده فصل‌های کتاب است میخوانید. این اصول و قواعد را مدام مرور کنید تا عمیقاً در ذهن و عمل‌تان ریشه بدواند و در نتیجه موفقیت آینده‌تان تضمین شود:

 سفره را بچینید

دقیقاً تصمیم بگیرید که چه میخواهید. روشن بودن در این مورد یک شرط اساسی است. پیش از شروع کار، هدف‌ها و تصمیم‌هایتان را بنویسید.

 برای هر روز از قبل برنامه‌ریزی کنید

برنامه‌هایتان را روی کاغذ بیاورید. به ازای هر دقیقه‌ای که صرف برنامه‌ریزی می‌کنید، به هنگام اجرای آن پنج یا شش دقیقه در وقت خود صرفه‌جویی خواهید کرد.

 

قانون 20/80 را در همه امور به‌کار بگیرید

80 درصد از دستاوردهایتان نتیجه 20 درصد از فعالیت شماست. همواره تلاش خود را روی این 20 درصد متمرکز کنید.

 

پیامد کارها را در نظر داشته باشید

مهمترین و ضروریترین کارهای شما آنهایی هستند که میتوانند بیشترین تأثیر را چه مثبت و چه منفی روی کار و زندگی شما بگذارند. به جای تمرکز روی سایر کارها، تمام توجهتان را معطوف به این نوع کارها کنید.

 

روش الف ب پ ت ث را مدام به کار بگیرید

قبل از شروع لیستی از کارهایتان تهیه کنید و سپس آنها را از نظر ارزش و ضرورت اولویت‌بندی کنید تا مطمئن شوید که همیشه در حال انجام مهم‌ترین کارهایتان هستید.

 

روی اهداف اصلی تمرکز کنید

نتایجی را که باید قطعاً از کارتان به‌دست آورید تا بتوانید بگویید که به خوبی از عهده کار بر آمده‌اید مشخص کنید و در تمام مدت قاطعانه به دنبال به دست آوردن آنها باشید.

 

به قانون تخشیص ضرورت عمل کنید

هیچ‌وقت برای انجام همه کارها وقت کافی وجود ندارد اما همشیه برای انجام مهم‌ترین کارها وقت کافی هست.

 

پیش از شروع، مقدمات کار را کاملاً فراهم کنید

آمادگی تمام و کمال قبل از شروع کار مانع عملکرد ضعیف میشود.

 

همیشه یک شاگرد باقی بمانید

هر چه در ارتباط با کارهای ضروری و مهم‌تان دانش بیشتری به‌دست آورید، می‌توانید سریع‌تر شروع کنید و زودتر به اتمام برسانید.

 

استعدادهای منحصر به فرد خود را تقویت کنید

دقیقاً مشخص کنید چه کاری است که در حال حاضر خیلی خوب انجام می‌دهید یا در آینده می‌توانید خیلی خوب انجام دهید. سپس تمام توان خود را در انجام آن به‌کار گیرید.

 

محدودیت‌های اصلی خود را مشخص کنید

محدودیت‌ها و یا عوامل بازدارنده درونی و بیرونی خود را مشخص کنید، عواملی که سرعت شما را در دست‌یابی به مهم‌ترین هدف‌هایتان تعیین می‌کنند. سپس تمرکزتان را به از بین بردن این محدودیت‌ها معطوف کنید.

 

هر بار یک بشکه جلو بروید

اگر کارها را مرحله به مرحله انجام دهید، می‌توانید بزرگ‌ترین و پیچیده‌ترین کارها را به انجام برسانید.

 

خودتان را تحت فشار بگذارید

تصور کنید که یک ماه دیگر باید شهر را ترک کنید. طوری کار کنید که گویا مجبور هستید قبل از ترک شهر تمام کارهای اصلی‌تان را به اتمام برسانید.

 

قدرت‌های فردی خود را به حداکثر برسانید

اوقاتی از روز را که از نظر ذهنی و جسمی کارایی بیشتری دارید مشخص کنید و مهم‌ترین و ضروری‌ترین کارهایتان را در این اوقات انجام دهید. به اندازه کافی استراحت کنید تا بتوانید بیشترین بازدهی را داشته باشید.

 

خودتان را به فعالیت ترغیب کنید

خودتان مشوق خودتان باشید. در هر شرایط یا موقعیتی به دنبال کسب نتایج خوب باشید. به جای تمرکز بر مشکلات به دنبال راه‌حل بگردید. همواره فردی خوش‌بین و سازنده باشید.

 

روش تنبلی سازنده را تمرین کنید

هیچکس نمی‌تواند همه کارها را انجام دهد. بنابراین باید یاد بگیرید که از روی عمد در انجام برخی از کارهایی که از ارزش و اهمیت کمتری برخوردار هستند تنبلی کنید. با این کار خواهید توانست وقت کافی برای معدود کارهایی که واقعاً مهم هستند ایجاد کنید.

 

اول سخت‌ترین کار را انجام دهید

روزتان را با سخت‌ترین کار آغاز کنید، کاری که می‌تواند بزرگ‌ترین تأثیر را بر خودتان و حرفه‌تان بگذارد، و تا وقتی که آن را تمام نکرده‌اید دست از کار نکشید.

 

کار را به قطعات کوچک‌تر تقسیم کنید

کارهای بزرگ و پیچیده را به قطعات کوچک‌تر تقسیم کنید و سپس هر بار یک قسمت از کار را شروع کنید و به اتمام برسانید.

 

وقت بیشتری ایجاد کنید

برنامه روزانه خود را طوری تنظیم کنید که به صورت طولانی‌مدت هر روز وقت کافی برای تمرکز کامل روی کارهای مهم و اصلی داشته باشید.

 

سرعت انجام کار را افزایش دهید

عادت کنید که کارهای اصلی خود را سریع‌تر انجام دهید. به عنوان فردی که کارها را سریع و دقیق انجام می‌دهد مشهور شوید.

 

هر بار یک کار مهم انجام دهید

کارهای ضروریتان را دقیقاً مشخص کنید. سریعاً کار را شروع کنید و بدون توقف تا اتمام 100 درصد کار پیش بروید. این رمز واقعی افزایش کارایی و بهره‌وری فردی است.

 

اراده کنید که هر روز این اصول را تمرین کنید تا جزئی از عادت‌های شما شوند. با ایجاد این عادت‌های مدیریت فردی و تبدیل آنها به بخشی از ویژگی‌های شخصیت خود آینده‌تان را تضمین کنید.

 

      بيش از هر چيز نخست بدان كه چه ميخواهي فوخ

      بردن ، همه چيز نيست ، اما تلاش براي بردن چرا  لومباردي

     اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنستكه سخن بگويي و خاموشت كنند سقراط

      عادتمند كسي است كه به مشكلات ومصائب زندگي لبخند بزند شكسپير  

      از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او  گوته

      عشق مارا ميكشد تا دوباره حياتمان ببخشد  بوبن

      خوشبختی وبدبختی ایام پیری عصاره اعمال گذشته ماست . سنت بود

      هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم. هلن كلر

      انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نميزند که خيال ميکند ديگران را فريب داده است. لارشفو کو   

  كساني كه در انتظار زمان نشسته‌اند در واقع آنرا از دست داده‌اند. اينجا هرچه مي‌دوي باز هم سر جاي اولت هستي. اگر

      انسان وقتی بلند حرف بزند صدایش را می شنوند اما وقتی که یواش حرف بزند به گفته اش گوش می دهند  پل رینو

      واعظ می گوید: چنان کن که من می گویم، نه چنان که من می کنم.  جان سلدن

      خداوند، شریر را به اندازه کافی بر تخت نگه میدارد تا فرصت کافی برای توبه کردن داشته باشد. سوفی سگور

Ü      برای شاد بودن، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری. آلبرت شوایتزر

Ü      وقایعی مثل انقلاب، تنها شروع جذابی دارند. هوارد ساکلر

   كاش دانسته بودم چگونه زندگي كنم يا كسي را يافته بودم كه روش زندگي را به من تعليم دهد تئودور پاركر

      خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد ، اما آن را در داخل لانه اش نمی اندازد  هالندی     

      بزرگترین شکست از دست دادن ایمان است . متبرک کسی است که علی رغم همه رویدادها قلب خود را بسوی خدا می گیرد  و می گوید : به توتوکل میکم جی پی .واسوانی"

      زندگی هدیه خداوند به ماست و " شیوه زندگی  " ما ، هدیه ما به خداوند  لئو بوسکالیا"

      سرنوشت هر کسی را سرنوشت او تعیین می کند هراکلیتوس

      اگر  نتوانیدریسک کنید نمی توانید رشد کنید . اگر نتوانید رشد کنید نمی توانید بهترین باشید اگر نتوانید بهترین باشید نمی توانید شاد باشید و اگر نتوانید شاد باشید چه چیز دیگری مهم است دیوید ویسکات"

      هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد متر را دور "قلبش " می گذارد نه دور سرش. نورمن وینسنت پیل"

      امروز اولین روز بقیه  ی عمر شماست.رابرت گرسیولد

      همه می‌خواهند بشريت را عوض کنند، دريغا که هيچ کس در اين انديشه نيست که خود را عوض کند.  لئو تولستوی

      مردم از شما تقاضاي انتقاد و خرده‌گيري مي‌کنند ولي در انتظار تحسين هستند. سامرست موام

Ü      اگر شير درنده‌ای برابرت باشد بهتر از اينست که سگی خائن پشت سرت باشد. ايرلندی

      همو که با اهريمنان به نبرد برمی‌خيزد بايد بر حذر باشد که در اين فرآيند خود به اهريمنی تبديل نشود. در هنگامه‌ای که تو به خاک می‌نگری، خاک نيز به تو می‌نگرد. فردريش ويلهلم نيچه

Ü      ما از جنس روياهايمان هستيم. ويليام شکسپير

      آنکه می‌خواهد روزی پريدن آموزد، نخست می‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند . فردريش ويلهلم نيچه

     همه چیز می گذرد حتی صحبت ها و بوسه ها و دربرگرفتن ها و سایر تظاهرات عشق جسمانی،اما رشته ی دوستی دو روح که کنار همدیگررا درآغوش کشیده وبه حقیقت یکدیگررا شناخته اند هرگزگسیخته نمیشود.  رومن رولان

      کسیکه از سرنوشت خود شکایات  کند از کوچکی و ناچیزی روح خودشکایت می کند.مترلینگ

Ü      اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است! آنتوان برت

Ü      عشق مرد قسمتي از زندگي او و عشق زن همه زندگي اوست. لرد بايرون

Ü      همه بخاطر عشق زاده شده ايم... عشق پايه و اساس هستي و تنها پايان آنست! ديز رائيلي

Ü      اگر مي خواهيد دوستتان بدارند دوست بداريد و دوست داشتني باشيد! فرانگلين

Ü      تجربه نامیست که همه  افراد روی اشتباهات خویش میگذارند.   اسکار وایلد

Ü      اگر جز اين می توانستند، جز اين می خواستند. ناتمامان هر تماميتی را تباه می کنند.   نيچه

      تا وقتی که قلب شما نخواهد، مسلماً مغزتان هرگز به چیزی اعتقاد پیدا نمی کند.ویلیام جیمس

      یک بوسه مادرم بود که مرا نقاش کرد  رافئیل

      آگوستين قديس: گاهي خداوند به من مي گويد كمي آهسته تر من هم دارم حرف مي زنم .

 

نوشته شده توسط یگانه عبدی شیراز در ساعت 9:3 | لینک  | 

معجزه باران

آن روز یکی از گرم‌ترین روزهای فصل  خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم. پرندگان یکی‌یکی از پا درمی‌آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی‌دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود. هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت‌فرسایی آب را به مزارع می‌رساندند. خوب البته این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره‌مان پر می‌کردیم. اگر به زودی باران نمی‌بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه‌ای بودم. وقتی در آشپزخانه مشغول تهیه‌ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم بودم، "بیلی" پسر شش ساله‌ام را در حالی که به سمت جنگل می‌رفت،دیدم. او به آسوده‌خیالی یک کودک خردسال نبود. طوری قدم برمی‌داشت مثل این که هدف مهمی دارد. من فقط پشت او را می‌دیدم، اما کاملاً مشخص بود که با دقت بسیار راهمی‌رود و سعی می‌کند تا جای ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقیقه‌ای از ناپدید ‌شدنش درجنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با این فکر که هر کاری که انجام می‌داده، دیگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندویچ‌ها را درست کنم لحظه‌ای بعد او دوباره با قدم‌هایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و این کار یک ساعت طول کشید. با احتیاط به سمت جنگل قدم برمی‌داشت و بعد با عجله به سمت خانه می‌دوید. بالاخره کاسه‌ی صبرم لبریز شد، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم. خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملا مشخص بود کار مهمی انجام می‌دهد نمی‌خواستم فکر کند او را کنترل می‌کنم. دست‌هایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد. آبی که شاید بیشتر از دو یا سه قاشق نبود. هنگامی که دوباره به جنگل رفت، دزدکی به او نزدیک شدم، تیغ‌ها و شاخه‌های درختان با صورت او برخورد می‌کردند؛ اما هدف او خیلی خیلی مهم‌تر از این بود که بخواهد منصرف شود. هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار می‌کند، با شگفت‌انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم. چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بیلی به سمت آنها رفت. دلم می‌خواست فریاد بکشم و او را از آنجا فراریدهم، اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچی بزرگ را با شاخ‌هایی  که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، اما به او صدمه‌ای  نزد. حتی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست، تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم‌شدن آب بدن رنج می‌برد. بچه آهو  سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند. وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند. هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آبی که آن را مسدود کرده بودم می‌رفت، او را دنبال کردم.. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطره‌ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان‌جا، در حالی که آفتاب به پشت او شلاق می‌زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره‌های آبی که به آهستگی می‌چکیدند، دست‌های او را پر کند. حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آب‌بازی با شلنگ آب در هفته‌ی گذشته و سخنرانی مفصلی که درباره اهمیت صرفه‌جویی در مصرف آب از من شنیده بود، کمک نخواسته بود  تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا دستان او پر از آب شد، وقتی که بلند شد و می‌خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود، فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسیر خود ادامه داد. من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم. هنگامی که رسیدیم، عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی سيراب کند، زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می‌کرد. من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگی‌ام، یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم. وقتی قطره‌های اشک از صورتم به زمین می‌افتادند، ناگهان قطره‌ها، بیشتر و بیشتر شدند.. به آسمان نگاه کردم، گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می‌گریست. بعضی‌ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق  بوده و اینگونه معجزات اصلاً وجود ندارند و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد. من نمی‌توانم با آنها بحث کنم، حتی سعی هم نمی‌کنم. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه‌ای کوچک که باعث نجات جان یک آهو شد این شيوه‌ی خداوند است! آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟این شيوه‌ی خداوند است! او با شما صحبت می‌کند و می‌خواهد شما با او حرف بزنید. آیا تا به حال مستاصل  و تنها شده اید،طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟ این شيوه‌ی خداوند است! آیا تا به حالاتفاق افتاده كه به کسی فکر کنید که مدت‌هاست از او خبری ندارید سپس، بعد از مدتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟ این شيوه‌ی خداوند است! آیا تا به حال چیز خارق‌العاده‌ای را بدون اینکه آن را درخواست کرده باشید، دریافت کرده‌اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته‌اید؟ این شيوه‌ی خداوند است! او از خواسته قلبی ما خبر دارد.. آیا فکر می‌کنید این متن را تصادفی خوانده‌اید؟ نه اینطور نیست. و اکنون این خداوند است كه در قلبتان حضور دارد. به خداوند نگویید که چقدر طوفان مشكلات شما بزرگ و سهمگین است.... به طوفان بگویید که خدای شما چقدر بزرگ و توانا است

باشد که همه موجودات شاد باشند

 

 

 

اینکه به خودتان یا دیگران دروغ بگویید، سلامتی خود را تحت تاثیر قرار می‌دهید، در زمان حال یا مدتی دیرتر.  

با خودتان رو راست باشید، بدانید که چه زمانی باید نه بگویید.

مقاله زیر را مطالعه کنید تا متوجه شوید که چرا صداقت بهترین روش است.

یک دوست صمیمی از شما دعوت می‌کند تا برای جشن تولد وی بروید. وقتی به تقویم نگاه می‌کنید، می‌بینید که همه روزها وقت شما پر است و در آن روز هم برنامه ریزی کرده‌اید، به جای اینکه صداقت داشته باشید، لبخند می‌زنید و دعوت او را قبول می‌کنید. برای خیلی از مردم، بزرگترین فاکتور استرس در زندگی تلاش آنها برای راضی نگه داشتن همه می‌باشد. این افراد سعی می‌کنند همه را خشنود کنند. این شیوه منجر به این می‌شود که به هر دعوتی پاسخ مثبت بدهند، تا جایی که دیگر وقت آزادی برای استراحت و تنها بودن آنها باقی نمی‌ماند. تنها مسئله‌ای که از این احساس توان فرسا حاصل می‌شود این است که زندگی از کنترل آنها خارج می‌شود. صادقانه با خود فکر کنید و آنچه را که واقعا در حد توان خود می‌دانید، انجام دهید و زمانی را هم برای خود ذخیره کنید. از نه گفتن نهراسید. هنگامیکه شما بدانید که چه موقع باید نه بگویید کنترل زندگی خود را دارید.   

 

استرس و خطر سرطان

زمانی که فرد احساسات منفی خود را انکار می‌کند، دچار استرس می‌شود. این استرس به مرور سبب افزایش خطر بیماری مثل سرطان می‌شود. بیماران سرطانی بیشتر از سایر افراد دچار استرس‌های طولانی مدت می‌شوند، شامل افسردگی مزمن. علاوه بر این استرس طولانی مدت و بادوام، خیلی از بیماران سرطانی شخصیت نوع C دارند که با انکار و پنهان احساسات خود متمایز می‌شوند. مطالعات فراوانی حاکی از آن هستند که رابطه‌ای بین مغز و احساسات در دستگاه عصبی خودکار، سیستم ایمنی و درون ریز بدن وجود دارد. هر آنچه را می‌توانید در جهت ابراز احساسات خود و صادق بودن انجام دهید. از طریق تکنیک‌های تنفسی، فعالیت بدنی، نوشتن و صحبت کردن راجع به احساسات خود، استرس را از بین ببرید، با این شیوه خطر سرطان را کمتر می‌نمایید. صحبت کردن راجع به احساسات برای خیلی از افراد مشکل می‌باشد. بهترین راه برای خنثی سازی احساسات منفی، شناختن آنها می‌باشد. زمانی که صادقانه احساسات خود را اذعان می‌کنید، از بدن خود در مقابل این هورمون‌های مخرب استرس محافظت می‌کنید. احساسات را از قفسه سینه خود خارج کنید. زمانی که ناامید، غمگین و آزرده هستید، به دیگر افرادی که عامل آن بوده‌اند بفهمانید. زمانی که قصد دارید احساسات خود را منتقل سازید، صادقانه رفتار کنید، وقتی از کسی انتقاد می‌کنید، مهربان باشید، و زمان اظهار نظر صریح و قاطع باشید. آن زمانی که احساسات خود را اذعان می‌نمایید، کمتر باعث آزردگی خود می‌شوید. اما اگر احساسات خود را پنهان ساختید، همانند بمبی می‌شوید که هر زمان امکان منفجر شدن دارد. هر آنچه که در قلب خود پنهان ساخته‌اید را بیرون بریزید و از آرامش ذهن خود و فوایدی که حاصل می‌شود، لذت ببرید

اینکه به خودتان یا دیگران دروغ بگویید، سلامتی خود را تحت تاثیر قرار می‌دهید، در زمان حال یا مدتی دیرتر.

 

نگاهي به درخت ســـيب بيندازيد. شايد پانـــصد ســـيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟»

اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:

«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»

از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:

-
بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.

-
بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.

-
بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي.

-
بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني.

وقتي که «قانون دانه» را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شکست نمي کنيم.

قوانين طبيعت را بايد درک کرد و از آنها درس گرفت.

در يک کلام:

افراد موفق هر چه بيشتر شکست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي کارند..

 


همه امور به هم مربوطند

آيا دقت كرده ايد كه هر وقت به طور منظم ورزش مي كنيد، ميل به غذاهاي سالم تر و بهتر داريد؟

آيا دقت كرده ايد كه وقتي غذاهاي سالم تر و بهتري مي خوريد انرژي بيشتري داريد و طبعاً دوست داريد كه ورزش كنيد؟

همه چيز در زندگي به هم مربوط است. روش تفكر شما روي روحية شما مؤثر است، روحية شما بر نوع راه رفتنتان مؤثر است، راه رفتن شما روي نحوة گفتارتان اثر مي گذارد، روش حرف زدنتان روي طرز فكرتان مؤثر است!

تلاش براي پيشرفت در يك بُعد زندگي بر ساير ابعاد زندگي اثر مي گذارد.

وقتي در خانه خوشحال هستيد، در محل كار نيز احساس شادي بيشتري خواهيد كرد و وقتي سر كار شاد باشيد در خانه نيز شاد خواهيد بود.

اينها به چه معناست؟

-
اينكه براي پيشرفت در زندگي مي توانيد از هر نقطه مثبتي شروع كنيد. مي توانيد با برنامه اي براي پس انداز، نوشتن ليست اهدافتان، رژيم غذايي يا تعهد براي گذراندن وقت بيشتر با فرزندانتان شروع كنيد. اين كار مثبت منجر به نتايج مثبت ديگر هم مي شود، چون که همه امور به هم مربوطند.

-
مهم نيست كه تلاشي كه جهت «پيشرفت» مي كنيد كجا صرف مي شود. مهم اين است كه شروع كنيد.

-
عكس اين قضيه هم صادق است. يعني اگر يك بعد زندگي شما خراب شد، ساير ابعاد هم به زودي خراب مي شود. بايد به اين مسأله دقت خاصي داشته باشيد.


در يک کلام

هر كاري كه انجام مي دهيد به نوبه خود اهميت دارد زيرا  بر امور ديگر نيز مؤثر است.

نوشته شده توسط یگانه عبدی شیراز در ساعت 13:57 | لینک  | 

بهترین......

بهترین  مبارزه آن است که حریف از تو قوی تر باشد

بهترین شوخی ان است که بدون تحقیر و تمسخر دیگران باعث شادی جمع شود

بهترین نگاه آن است که تمامی احساست را بدون به زبان اوردن کلمه ای به طرف مقابل انتقال دهی

بهترین بازی آن است که برد و باخت به اندازه نفس عمل برایت مهم نباشد

بهترین همسفر آن است که در طول سفر فکر کنی یک نفری در عین دو یا چند نفربودن

بهترین ایینه وجدان توست آگاه و بیدار باش

بهترین شریک آن است که اصلا وجود نداشته باشد

بهترین گذشت آن است که در موضع قدرت باشی و آن را انجام دهی

بهترین ایده ها  را همیشه احساس تو به تو هدیه میدهد نه عقل تو

بهترین راه حرف زدن صریح و شفاف حرف زدن است ازحاشیه بپرهیز

بهترین فرارآن است که از جمع غیبت کنندگان بگریزی

بهترین عمل آن است که بدی را به نیکی جواب دهی

بهترین مامن شانه های کسی است که از صمیم قلب دوستش داری

بهترین نعمت بدون هیچ قید و شرطی سلامتی است و دل خوش

بهترین راه برای بد گویانت آن است که در عمل عکس آن چه را گفته اند نشان بدهی نه با زبان

بهترین جست و جو کنکاش در وجود خودت است

بهترین قدردانی آن است که در آن افراط نباشد

بهترین بزرگواری آن است که هر گز از بالا به کسی نگاه نکنی مگر آن که بخواهی او را از زمین بلند کنی

بهترین طرز فکر آن است که به دیگران بر اساس خصوصیات شخصیتی شان امتیاز بدهی نه براساس ظاهر

 ثروت شان

و بهترین مرگ آن است که تنها جسمت از میان رفته باشد و نه اسمت.

 

چند نصيحت از بزرگان

     نهال دوستي واقعي آهسته رشد مي کند.

      بزرگتر از آرامش فکر هيچ خوشبختيي نيست.

      سخت نگيرييد.بر غم ها و نگراني هاي خود بخنديد تا ببينيدچگونه دود مي شوند و به هوا مي روند.

      هر وقت بتوانيم بعد از شکست لبخند بزنيم شجاع خواهيم بود.

      مايوس مباش زيرا ممکن است آخرين کليدي که در جيب داري قفل را بگشايد.

      اگر تورا دشمني مي باشد دلتنگ مشو که هر که را دشمني نباشدبي قدر و بها مي باشد.

      براي کسي که آهسته و پيوسته راه مي رود هيچ راهي دور نيست.

      زندگي خيلي جدي تر از آن است که بخواهيد درباره اش جدي صحبت کنيد.

      بهترين درمان براي قلب هاي شکسته اين است که دوباره بشکند.

      خوشبخترين انسان کسي است که خوشبختي را درون خانه ي خود جستجوکند.

      بهترين انتقام ها فراموشي و بخشش است.

      عالي ترين سلاح براي مغلوب کردن دشمن خونسردي است.

      عشق کد زندگي ست.

      عاشق شدن هنر نيست عاشق ماندن هنر است.

      زندگي به سه چيز پايدار است:اميد.صبرو گذشت.کسي که هر يکي اينها را داشته باشد هرگز فرو نمي ريزد.

      صبر کليد پيروزي است.

      اين شکست ها هستند که مو فقيت ها را جذاب مي کنند.

      هميشه اميد داشته باش چون هميشه فردايي هست.

      شوخي شوخي به گذشته ها نگاه کنيد و جدي از آنها درس بگيريد.

      دوست آن نيست که يک دل به صد يار دهد دوست آن است که صد دل به يک يار دهد.

      محبت خرجي ندارد درحالي که مي تواند همه چيز را خريداري کند.

      انسان تا زماني که طعم تلخي هارا نچشد معناي خوشبختي را درک نمي کند

      غرور انسان را نابود ميکند.

      رازت را به کسي نگو ! وقتي خودت نمي تواني آن را حفظ کني چگونه ازديگران انتظار داري که آن را برايت حفظ کنند؟

      از زندگي هر آنچه لياقتش راداريم به ما مي رسد نه آنچه آرزويش را داريم.

 

نوشته شده توسط یگانه عبدی شیراز در ساعت 13:54 | لینک  |